







شيوه و نـاز تو شيرين ، خط وخال تو ملـيح
چشم و ابروى تو زيبا، قد و بالاِى تو خوش
شكـر چشـم تـو چـه گـويم كـه بدان بيمـارى
ميكـُـند درد مـرا از رُخ ِ زيبـاى تـو خــوش
بوى شير از لبِ همچون شكرش مى آيد
گرچه خون ميچكد از شيوۀ چشم سيهش
من کجا و تو کجا ؟ زاهد و محراب کجا ؟
طاعت نتوان کرد گنـاهی بکنیم
از مدرسه رو به خانِقاهی بکنیم
طایر دولت اگـر باز گـذاری بکـُند
یار باز آید و با وصل قراری بکند
طـُرفه روزی که شبـش با تو به پایان رسید
از پـِی حســرت آن مــونـس خـمـّــار شــدم
طـُرّۀ گیسوی دلدار به هر کوی و دری است
پس به هر کوی و در از شوق سفر باید کرد
طوطی باغ ِ محبت نرود کـُلبۀ جُغد
باز ِ فردوس ، کجا کـَلبِ معلـّم باشد
طوطیی را بخیال شکری دل خوش بود
ناگهـش سیـل فنـا نقـش امـل بـاطل کرد
طیرۀ جلوۀ طوبی قد چون سرو تو شد
غیرتِ خُلدِ بَـرین ساحت بُستان تو باد
تسـبیح کـُنان لقـای او میجـویند
ذراتِ وجـود عــاشـق روی ویَـند
با فطرتِ خویشتن ثـنا جوی ویـند
ذرّه ای نیست به عالم که در آن عشقی نیست
بارک الله که کـران تـا به کـران حاکم اوست
ذرّه ای نیست که از لطف توهامون نبود
قطره ای نیست که از مهر تو دریا نشود
ذرّه را تـا نبُـوَد همّـتِ عــالـی حـافظ
طالبِ چشمۀ خورشیدِ درخشان نشود
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
سرشک گوشه گیران را چو دَریابند دُریابند
رُخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
سودای زلف و خالت جز در خیال ناید
اندیـشۀ جمــالت جـز در گمــان نگنجد
سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند
همــدم گــل نمیشود یـادِ سمـن نمیکند
سر و چشمی چنین دلکش تو گوئی چشم ازو بردوز
بُـرو کـاین وعـظِ بـی معـنی مـرا در سـر نمیـگیرد
سر نهم بر قدم دوست به خلوتگه عشق
لب نهم بر لب شیرین تو ، فرهـاد شوم
سر نهم بر خاک کویش ، جان دهم در یاد رویش
سر چه باشد ، جان چه باشد ، چـیز نایابی ندارم
سر ِ خُــم بـاز کـن ای پیر که در درگـهِ تو
با شعف ، رقص کنان ، دست فشان آمده ام
سحــرم دولـتِ بـیــدار بـــه بــالـین آمـــد
گــفت بـرخـیز کـه آن خسـرو شـیرین آمد
سحر چون خسرو خاور عَلـَم بر کوهساران زد
بـدسـت مــرحمَـت یــــارم دَر ِ امـّیدواران زد
ستم از غمزه میاموز که در مذهبِ عشق
هـر عمل اجری و هر کرده جزائی دارد
سالهــا دل طلب جـام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنـّا میکرد
ساقـیــا جــام مِـیَم ده کـه نگـارندۀ غـیب
نیست معلوم که در پردۀ اسرار چه کرد
ساقی ار باده ازین دست به جام اندازد
عارفان را همه در شرب مـدام اندازد
چــو نقـشش دسـت داد اوّل رقـــم بـر جـان سپــاران زد
در ازل پـرتــو حُـسـنت ز تجَـلـّی دَم زد
عـشـق پیـدا شـد و آتش به همه عالم زد
در این شبِ سیـاهم گم گشته راهِ مقصود
از گوشه ای بُرون آی ای کوکبِ هدایت
در حجـابیم و حجـابیم و حجـابیم و حجاب
این حجاب است که راز مُـعمـّای من است
در دلــم بــود کـه آدم شوم امّا نشدم
بی خبر از همه عالم شوم امّا نشدم
در غم دوری رویش همه در تاب وتبـند
همــه ذرّاتِ جهــان در پـی او در طلبند
در غم هجر رُخ ماهِ تو در سوز و گـُدازیم
تا به کِی زین غم جانکاه بسوزیم و بسازیم
در محفل دوستان بجز یاد تو نیست
آزاده نبــاشد آنـکـه آزادِ تـو نیست
در میخــانه بروی همـه باز است هنوز
سینۀ سوخته در سوز و گداز است هنوز
درخت دوستی بنشان که کام دل ببار آرد
نهال دشمنی برکـَن که رنج بی شمار آرد
دردِ من عشق تو و بستر من ، بستر مرگ
جُـز تـوأم هـیچ طبیبی و پـرستـاری نیست
دردا که از آن آهوی مُشکین ِ سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد
دردی است در دل ما ، درمان نمی پذیرد
دستی به عاشقان ده کز شوق ِ دل بمیرند
دست افشان بسر کوی نگار آمـده ام
پای کوبان ز پـِی نغـمۀ تـار آمده ام
دست در حلقۀ آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبـا نتوان کرد
دست من بر سر زلفین تو بند است امشب
با خبر بـاش کـه پایم به کـمند است امشب
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد
ز هر در میدهـم پندش ولیکن در نمیگیرد
دلـنِشان شد سُخنم تا تـو قبولش کردی
آری آری سخـن ِعـشــق نشـانی دارد
دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد
بمِـی بفـروش دلـق ما کـزین بهتر نمی ارزد
دو تـا شد قامـتم همچون کمانی
ز غم پیوسته چون ابروی فرّخ
دهان تنگِ شیرینش مگر مُلکِ سلیمان است
که نقش خاتم ِ لعلـش جهان زیر نگین دارد
دیـده ای نیـست نبیند رُخ ِ زیبــای تو را
نیست گوشی که همی نشنود آوای تو را
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چـون بشد دلـبر و بـا یـار وفا دار چه کرد
دیـر اسـت کــه دلـــدار پیــامی نفـرستاد
ننــوشـت ســلامـیّ و کــلامـی نفــرسـتاد
عاشق مست مرا خادم درگاه نمود
خُرّم آن روز که ما عاکف میخانه شویم
از کف عقل بُرون جسته و دیوانه شویم
خزان و زردی آنرا نهم در پشتِ سر روزی
که در گلزار جان از گلعذار خود خبر گیرم
خسروا گـوی فلک در خم چوگان تو باد
ساحت کون و مکان عرصۀ میدان تو باد
خط ساقی گر ازین گونه زند نقش برآب
ای بسا رُخ که به خـونابه مُنقــّش بـاشد
خــم ابروی تــو در صنعت تیـرانـدازی
بُرده از دست هر آنکس که کمانی دارد
خـَم ابـروی کـَجَت قـبلـۀ محــرابِ مــن اسـت
تابِ گیسوی تو خود راز تب و تابِ من است
خواست شیطان بد کند با من ولی احسـان نمود
از بهشـتم بُــرد بیـرون بسـتـۀ جـانـــان نمــود
خواستم بر کنم از کعبۀ دل هر چه بُت است
تــا بـَر ِ دوسـت مُکــرَّم شــوم امّـــا نـشـدم
او ز پنـدار من خسته نهان است هنوز
مــا ز دلـبستگی حیله گران بی خبریم
از پریشانی صاحب نظران بی خبریم
مـــا نـدانیــم کــه دلـبسـتۀ اوئیـم همــه
مست و سرگشتۀ آن روی نکوئیم همه
ماهِ خورشید نمایَـش، ز پس پردۀ زُلف
آفتابـیست که در پیش ، سحــابی دارد
ماهِ رُخسار فروزنده ات ای مایۀ عیش
بی نیـازم بخدا از خور و از مـاه نمود
مژده، ای ساکن بتخانه که پیروز توئی
یــار ِ آتشـکدۀ مسـتِ جهــانسـوز توئی
مژده ای مرغ چمن فصل بهار آمد باز
موسم مِی زدن و بـوس و کنـار آمد باز
مُطربِ عشق عجب ساز و نوائی دارد
نقـش هر پـرده کـه زد راه بجائی دارد
مــن از بیگـانگـان دیگــر ننــالـم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمـار تو را دیدم و بیمـار شدم
مـن خرابـاتیم از مـن سخـن یـار مخـواه
گـُنگم از گنگِ پریشان شده گفتار مخواه
من داشـتم به گلشن ِ خود آشیــانه ای
آواره کرد عشق توأم ز آشیان خویش
من سر نمی نهم ، مگر اندر قــدوم یــــار
من جان نمیدهم ، مگر اندر هوای دوست
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عِنان دل شیدا به لبِ شیـرین داد
منـش بـا خرقـۀ پشمـین کجــا انـدر کمـند آرَم
زره موئی که مُژگانش ره خنجر گزاران زد
گر والـۀ روی تـو نباشم چکنم
گر چه از هر دو جهان هیچ نشد حاصل ما
غم نباشد ، چو بـُوَد مهر تو انـدر دل مــــا
گر شبانان به سر کوی تو آیند و روند
خُرّم آن دَم که مرا شغل ، شبانی باشد
گـــر مـــرا ره بـــه در پـیر خرابـــات دهـی
به سر و جان به سویش راه نوردم ، نه به پا
گرچه یاران فارغند از یادِ مـن
از من ایشان را هزاران یاد باد
گردش باغ نخواهم ، نروم طرف چمن
روی گـلزار نجـویم که گـُلـندامم نیست
گره از زلفِ خـَم اندر خـَم دلبر وا شد
زاهدِ پـیر چو عُشـّاق جوان رُسوا شد
گـفتم از خـود بـِرَهم تا رُخ ماهِ تو ببـینم
چه کنم من که از این قیدِ مَنیـّت نرهیدم
گــفـتم انــدر خــواب بیـنم چهـرۀ چــون آفـتــابـش
حسرت این خواب در دل ماند، چون خوابی ندارم
گفتم این جام جهان بین به تو کِی داد حکیم
گـفت آنـروز کــه ایـن گـنبدِ مینــا میکـرد
گــیسـو و خــال لبـت دانـه و دامـند چسـان
مرغ دل فارغ از این دام و از این دانه کنم
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیـش پــائی بچراغ تـو ببـینم چــه شــود
گــر نثـار ِ قـدم یار ِ گـرامی نکــنم
گوهر جان به چه کار دگرم باز آید
گفـتم صـنم پـرست مـشـو بـا صمـد نشین
گـفتا بکـوی عـشق همـین و همــان کـنند
گفـتم هـــوای میکــده غــم میـبرد ز دل
گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم گره نگشوده ام زان طرّه تا من بوده ام
گفتـا مَنـَش فرمـوده ام تا با تو طرّاری کند
گـوهـر ِ پــاک ببـاید کـه شـود قــابـل فـیض
ورنه هر سنگ و گِلی لؤلؤ و مرجان نشود
گـوی تـوفـیق و کرامت در میان افکنده اند
کس بمیدان در نمی آید سواران را چه شد
گویند سنگ، لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک بخون جگـر شـود
گفتم غم تـو دارم گفتـا غمـت سر آیـد گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید
گفتم ز مهـر ورزان رســم وفـــا بیـاموز گفتا ز خوب رویـان این کـار کمتر آید
گفتم کـــه بــر خیـالت راه نظـر ببـندم گفتا که شبروست او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمـم کرد گفتا اگـر بدانی هــم اوت رهـبر آید
گفتم خوشا هوائی کز بـاد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کزکوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را بآرزو کُشت گفتا تو بنـدگی کن کـو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عـزم صلـح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن بر آید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
که غلام در ِ او بنده نواز است هنوز
چشم بیمار تو ای مِی زده بیمارم کرد
حلـقۀ گیسویت ای یــار گرفتـارم کرد
چشم تو و خورشید جهان تاب کجا
یـاد رُخ دلـدار و دل خـواب کجـا
چشم مخمور تو دارد ز دلم قصدِ جگر
تـُرک مستست مگر میل کبـابی دارد
چشمۀ چشم مرا ای گل خندان دریاب
که به امّیدِ تو خـوش آب روانی دارد
چو بر روی زمین باشی توانائی غنیمت دان
کـه دوران، ناتـوانیها بسـی زیر زمـین دارد
چو عاشق میشدم گفـتم که بُردم گـوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خـون فشـان دارد
چــه آســان میـنمود اوّل غــم دریـا ببـوی ســود
غلط کردم که این طوفان بصد گوهر نمی ارزد
چه خـوش صیدِ دلم کـردی بنـازم چشـم مَستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد
هر کس که این ندارد حقــّا که آن ندارد
جز خم ابـروی دلـبر هـیـچ محرابـی نـدارم
جز غم هجران رویش من تب و تابی ندارم
جز سر کوی تو ای دوست ندارم جائی
در سرم نیست بجز خاک درت سودائی
جز گـل روی تـو امّید به جــایی نبود
درد عشق است به غیر تو دوایی نبود
جُـز یـاد تـو در دلــم قـراری نبود
ای دوست بجز تو غمگساری نبود
جلوۀ روی تو بی منـّتِ کس مقصود است
کـاین همه راه ، کران تا به کران آمده ام
جمله اسرار نهان است درون ِ لبِ دوست
لب گشا ، پرده بر انداز از این مشکل ما
بنگــر به بــاطل مــا کـز آب وگِل خمیرند
پرپر شدم ز دوری او کـُنج این قـفس
این دام باز گیر تا که معلق زنان پرم
پرده از روی بیـنداز بجــان تو قسم
غیر دیدار رُخت مُلتمسی نیست مرا
پرده بر گیر که من یار توأم
عاشقم ، عاشق رُخسار توأم
پرده بردار ز رُخ ، چهره گشا ، ناز بس است
عـــاشق سوخـته را دیـدن رویـت هـوس است
پروانۀ شمع ِ رُخ زیبای توأم
دلبـاختۀ قامتِ رعنـای توأم
پیرانه سرم عشق جوانی بسر افتاد
وآن راز که در دل بنهفتم بدر افتاد
پیــوسـته تـر از ابـروی تو یافت نگردد
مشکین تری از گیسوی تو یافت نگردد
چه توان کرد که بانگ جرسی نیست مرا
با کاروان بگویید از راه کعبه برگرد
ما یار را به مستی بیرون خانه دیدیم
با که گویم غم آن عـاشق دلـباخته را
که همه راز خود اندر شِکم چاه نمود
با که گویم غم دل جز تو که غمخوار منی
همــه عــالـم اگــَرَم پشـت کــند یــار منـی
با که گویم که ندیده است و نبیند به جهان
جُز خـَم ابرو و جز زلـفِ چلیـپای تو را
با گلرخان بگوئید ما را به خود پذیرند
از عاشقان بیدل همـواره دست گـیرند
باغبانـا ز خـزان بی خبرت می بیـنم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
بُـتا چون غمزه ات ناوُک فِشاند
دل مجروح من پیشـش سپر باد
بُتی دارم که گردِ گل ز سنبل سایه بان دارد
بهار عارضش خطـّی بخون ارغـوان دارد
بر خـَم ِ طـُرّۀ او چنگ زنم چنگ زنان
که جز این حاصل دیوانۀ لا یعقل نیست
بر سر کوی تو ای مِی زده دیوانه شدم
عقـل را رانـدم و وابسـتۀ میخـانه شدم
بـر غــم ِ پنهــان اگـر خـواهی گـواهی آشکــار
اشکِ سُرخم را روان بنگر تو بر رُخسار زرد
بر لب کوثـرم ای دوست ولی تشنه لبم
در کنار منی از هجر تو در تاب و تبم
بر هر دیاری بگذری بر هر گروهی بنگری
با صد زبان با صد بیان در ذکر او غوغا بُوَد
بس تجربه کردیم درین دیر مُکافـات
با دُرد کشان هر که در افتاد بر افتاد
بشکنم این قلم و پـاره کـنم این دفتر
نتوان شرح کنم جلوۀ والای تو را
بگــذر از خــویش اگر عاشق دلباخته ای
که میان تو و او جز تو کسی حایل نیست
بـلبـل از جلـوۀ گل نغمۀ داوود نمود
نغمه اش درد دل غمزده بهبود نمود
بندۀ پیر مُغـانم که ز جهلم بـِرَهانـَد
پیر ما هرچه کند عین عنایت باشد
به تو دل بستم و غیر تو کـسی نیست مرا
جز تو ای جان جهان دادرسی نیست مرا
به کـمندِ سر ِ زلـفِ تو گـرفتـار شـدم
شُهرۀ شهر به هر کوچه و بازار شدم
بهار آمد که غم از جان برد غم در دل افـزون شد
چه گویم کز غم آن سرو خندان جان ودل خون شد
بیــا ای ســاقـی گلــرُخ بیــاور بــادۀ رنگین
که فکری در درون ما از این بهتر نمیگیرد
بیدار شو ای یار از این خوابِ گران
بنگر رُخ دوست را به هر ذرّه عیان
پرتو روی تو ای دوست گرفتارم کرد
آرزوی خم گیسوی تو خم کرد قدم
باز انگـشت نمای سر بـازار شدم
آن دل که به یـاد تو نبــاشد دل نیـست
قلبی که به عشقت نطپد جز گِل نیست
آن کــس کـه ندارد بسر کوی تو راه
از زندگی بـی ثمـرش حـاصل نیست
آن شب که همه میکده ها باز شوند
یـاران خرابــات هـــم آواز شوند
آنروز که عاشق جمالت گشتم
دیـوانۀ روی بی مثـالت گشتم
آنکه رخسار تورا رنگ گل و نسرین داد
صـبر و آرام تــواند بـه مــن مسکـین داد
آید آن روز که خاکِ سر کویش باشم
ترکِ جان کرده و آشفتۀ رویش باشم
ابرو و مُـژّۀ او تیر و کمان است هنوز
طـُرّۀ گیسوی او عِطر فِشـان است هنوز
ابـــروی تـــو قبــلۀ نمــازم بــاشـد
یــاد تـو گــره گشــای رازم بـاشـد
از آن در ابروی خوبــان نظر پیوسته میدارم
که در ابروی هر مَهرو نمی بینم جز ابرویش
از آن ساعت که جام مِی بدست او مشرّف شد
زمـانه ســاغـر شــادی بیـاد مِی گـُـسـاران زد
از آن مِی ریز در جامم که جانم را فـنا ســازد
بُرون سازد ز هستی هسـته نیرنگ و دامم را
از آن مِی ده که جانم را ز قید خود رها سازد
بخود گیرد زمــامم را فرو ریزد مقـامم را
از آنرو هـست یاران را صفـاها با مِـی لعـلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمیگیرد
از بُن هر مژه ام آب روانست بیـا
اگرت میل لبِ جوی و تماشا باشد
از هسـتی خویشتن گذر بـاید کــرد
زین دیو لعین صرفِ نظر باید کرد
امشب از حسرت رویت دگر آرامم نیست
دلــــم آرام نگــیرد کـــه دلارامـم نیـست
ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف
سـر و دسـتــار نـدانـد کـــه کـــدام انـدازد
ای دوست ببین حال دل زار مرا
ویـن جــان بلا دیـدۀ بیمــار مـرا
عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است
ور به سختی گذرد نیـم نفسی بسیـار است
هر چند رهـایی ز قفس قسمت ما نیست
آن نیست که برهم نزنم بال و پری چند
هر چه گویی آخری دارد، به غیرازحرفِ عشق
کـاین همـه گفتند و آخـر نیـست ایـن افسـانه را
هر دَم از روی تو نقشی زَنَدم راه خیال
بـــا که گویم که درین پرده چها میـبینم
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظراست
عشـق بـازی دگـر و نفس پرستی دگـراست
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بـــــاز جوید روزگار وصل خویش
همه در عید به صحرا و گلستان بروند
من ِ سرمست ز میخانه کنم رو به خدا
همه غوّاص ادب بودم و هر جا صدفیست
همه بــازش دهن از حیرت دُردانۀ توست
همه کس طالب یارند چه هُــشیار و چه مَـست
همه جا خانۀ عشق است چه مسجد چه کـُنِشت
مپرس ای همنشین احوال زار من که چون زلفش
پریشـان گـردی از حـال پریشـانی کـه مـن دارم
مرحبا ای پیکِ مُشتاقان بگو پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
مردان عشق را به هیاهو چه حاجت است
رنـدان روزگـــار خمـوشی گـزیـده انـد
من از آن حُسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
کــه عشق از پـردۀ عصمت بُـرون آرد زلـیخا را
من اگر نیکم اگر بد ، تو برو خود را باش
هر کــسی آن دِروَد عـاقبت کار که کشت
من اگر نیکم اگر بد، تو برو خود را باش
که گنــاه دگـری بر تــو نخواهند نـوشت
من بی مایه، که بـاشم که خریدار تو بـاشم!
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
من مست مِـی عشقم، هُشیار نخواهم شد
از خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
مـن نخواهم از قفس، صیّاد، آزادم کند
خوشدل از آنم گهی کـُنج قفس یادم کند
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفـسم بُرده به باغی و دلـم شاد کنید
می گِریم و مُرادم از این چشم اشکبار
تخم مَحبت است که در دل بکـارمت
میرسد روزی که شرط عاشقی،دلدادگی است
آن زمان هر دل فقط یکبـار عـاشق می شود
گر دهد دسـتم ، کـشم در دیده همـچون تـوتـیـا
خاک راهی کان مُشرَّف گردد از اقدام دوست
گرچه کردم ذوقها از آشنائیهای او
انتقام از من کشید آخر جدائیهای او
گفتۀ لعل ِ لبم ، هم درد بخشد هم دَوا
گاه پیش درد و گه پیش مُداوا میرمت
گل در بَر و، مِی در کف و معشوقه به کامست
سلــطــان جهــانم بــه چنـین روز غـــلام اسـت
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماهِ رُخ دوست تمام است
گوشم همه بر قول نی و نغمۀ چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
شدم چون ریشه ای از ضعف و دارم شادمانیها
که روزی یار بـا آن گوهـر یکـدانه خواهـم شد
شمع سوزان توام این گونه خاموشم مکن
از کنارت میـروم امـا فـراموشم مکـن
شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فـراق یـار نه آن میکند که بتوان گفت
شنـیدیـم یــار مـو یـاری گـرفتـه
اگر به از من است ارزونیش باد
رفیقان یک به یک در خاک رفتند
بسا شـاد و بسـا غمـناک رفتـنـد
چو باید عاقبت رفتن از این دشت
خوشا آنان که چون گل پاک رفتند
رواق منـظر چشم مــن آشیــانۀ توست
کرم نما و فرودآ که خانه ، خانۀ توست
روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم
که پریشانی آن سلسله را آخر نیست
ریشۀ نخل کهنسال از جوان افزونتر است
بیشـتر دلـبسـتگی بـاشد بـه دنیـا پـیـر را
درس معـــــلم ار بـود زمـزمه محبـتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
دل را به کف هرکه نهم، باز پس آرد
کـس تــاب نگهــداری دیـوانه نـدارد
دل من در هوس روی تو ای مونس جان
خاکِ راهیست که در پای نسیم افتاده است
دوستی نیست متـاعی که فراموش شود
آشنایی نه چراغی است که خاموش شود
بت من؛ سخت میترسم که از اهل جفا باشی
به گـل بسیار میمانی، مبـادا بی وفـا باشی
بالای تخت یوسف کنعان نوشته بود
هر یوسفی که یوسف زهـرا نمیشود
بر در میخــــانه رفـتن کـــار یکـرنگـان بُــوَد
خود فروشان را بکوی مِی فروشان راه نیست
بر هر دری ای شمع چو پروانه زنم سر
در آرزوی آنــکه بیـــابم بــه تـــو راهی
به یک کرشمه که چشمت بر ابروان انداخت
هــزار فتـنه و آشــــوب در جهـان انـداخت
از خود مران مرا که قسم می خورم هنوز
جـز بـا دو چشم مست تو عهدی نبسته ام
از پـــای فتـادیم ، چو آمــد شبِ هـجـران
در درد بماندیم چو از دست ، دَوا رفت
احـرام چه بندیم ، که آن قبله نه اینجاست
در سعی چه کوشیم که از مَروه صفا رفت
از روان بخـشی عـیـسی نـزنم دَم هـرگـز
زآنکه در روح فزائی چو لبت ماهر نیست
از شوق تو دوصد بوسه زنم بر دهن خویش
هر گــــاه کـه نــام تــو بر آیــد به زبـــانم
از شمـع سه گـونه کـار می آموزم
می گریم و می گدازم و می سوزم
از غــم دوست در این میکده فریــاد کشم
دادرس نیست که در هجر رُخش داد کشم
ابروی تو قبلۀ نمازم باشد
یاد تو گره گشای رازم باشد
آنکه عمری شد که تا بیمارم از سودای او
گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت
یا رب آن شاه وش ِ ماه رُخ ِ زُهره جَبین
دُر یکتــای که و گوهـر یکـدانـۀ کیست
هــوا خواه توأم جانــا و میدانم که میــدانی
که هم نادیده می بینی و هم ننوشته میخوانی
مردم ِ دیدۀ ما جُز به رُخت ناظر نیست
دل سرگـشتۀ ما غیر تو را ذاکـر نیست
مرا ز روز قیامت غمی که هست اینست
که روی مـردم دنیــا دوبــاره باید دیـد
تا خواب خوش که را بَرَد اندر کنار دوست